تا بوده دروغ بوده

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی 


اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی 

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور 

 


از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی 

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار 

 


فیروزه و الماس به آفاق بپاشی 

ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار 

 


هشدار که آرامش ما را نخراشی 

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم 


اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

????? ??? ?? سه شنبه ۱۱ فروردین۱۳۹۴???? 8:16 ???? رحیم ساعد| |

ببین تمام من شدی ، اوج صدای من شدی


بتِ منی شکستمت وقتی خدایِ من شدی


ببین به یک نگاه تو تمامِ من خراب شد


چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد



به ماه بوسه می زنم ، به کوه تکیه میکنم


به من نگاه کن ببین به عشقِ تو چه می کنم


به ماه بوسه می زنم ، به کوه تکیه میکنم


به من نگاه کن ببین به عشقِ تو چه می کنم



منو به دست من بکش ، به نام من گناه کن


اگر من اشتباهتم همیشه اشتباه کن


نگو به من گناه تو به پایِ من حساب نیست

 


که از تو آرزویِ من بجز همین عذاب نیست



هنوز می پرستمت ، هنوز ماه من تویی


هنوز مومنم ببین تنها گناه من تویی


به ماه بوسه می زنم ، به کوه تکیه میکنم


به من نگاه کن ببین به عشقِ تو چه می کنم



به ماه بوسه می زنم ، به کوه تکیه میکنم


به من نگاه کن ببین به عشقِ تو چه می کنم

????? ??? ?? دوشنبه ۵ آبان۱۳۹۳???? 13:52 ???? رحیم ساعد| |

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست


بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست


به هر طرف نظر کنم ، نماز من ، نماز نیست


مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی


زخم نمی زنی به من ، که مبتلاترم کنی


از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد


تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد


عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست


وقتی شکنجه گر تویی ، شکنجه اشتباه نیست


قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد


تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد


عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست


وقتی شکنجه گر تویی ، شکنجه اشتباه نیست

????? ??? ?? دوشنبه ۵ آبان۱۳۹۳???? 13:49 ???? رحیم ساعد| |

پاییز قلبم ساکت و سرده

 

دل که می گفتم محرمه با من

 

کاشکی می دیدی بی تو چه کرده

 

ای که به شبهام صبح سپیدی

 

بی تو کویری بی شامم من

 

ای که به رنجام رنگ امیدی

 

بی تو اسیری در دامم من

 

با تو به هر غم سنگ صبورم

 

بی تو شکسته تاج غرورم

 

با تو یه چشمه چشمهء روشن

 

بی تو یه جادم که سوت و کورم

 

ای که به شبهام صبح سپیدی

 

بی تو کویری بی شامم من

 

ای که به رنجام رنگ امیدی

 

بی تو اسیری در دامم من

 

چشمهء اشکم بی تو سرابه

 

خونهء عشقم بی تو خراب

 

شادیا بی تو مثل حبابه

 

سایه ی آهه نقش بر آب

 

رفتی و بی تو دلم پر درده

 

پاییز قلبم ساکت و سرده

????? ??? ?? یکشنبه ۲۷ مهر۱۳۹۳???? 12:59 ???? رحیم ساعد| |

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند



تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند



پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار



تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند



یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند



این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند



ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی



شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند



یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست



از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند



آب طلب نکرده همیشه مراد نیست



گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

????? ??? ?? سه شنبه ۸ مهر۱۳۹۳???? 9:27 ???? رحیم ساعد| |

حرف‌های ما هنوز ناتمام...


تا نگاه می‌کنی:


وقت رفتن است


باز هم همان حکایت همیشگی


پیش از آنکه با خبر شوی


لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود


آی...


ای دریغ و حسرت همیشگی


ناگهان


چقدر زود


دیر می‌شود ...

????? ??? ?? سه شنبه ۸ مهر۱۳۹۳???? 9:25 ???? رحیم ساعد| |

دردهای من


جامه نیستند


تا ز تن در آورم


چامه و چکامه نیستند


تا به رشته ی سخن درآورم


نعره نیستند


تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی


دردهای من نهفتنی است

دردهای من


گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست


درد مردم زمانه است


مردمی که چین پوستینشان


مردمی که رنگ روی آستینشان


مردمی که نامهایشان


جلد کهنه ی شناسنامه هایشان


درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم


لحظه های ساده ی سرودنم


درد می کند

انحنای روح من


شانه های خسته ی غرور من


تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است


کتف گریه های بی بهانه ام


بازوان حس شاعرانه ام


زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟


درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب


پافشاری شگفت دردهاست


دردهای آشنا


دردهای بومی غریب


دردهای خانگی


دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم


حرف حرف درد را


در دلم نوشته است


دست سرنوشت


خون درد را


با گلم سرشته است


پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟


درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است


پس چگونه من


رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا


دست درد می زند ورق


شعر تازه ی مرا


درد گفته است


درد هم شنفته است


پس در این میانه من


از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست


درد، نام دیگر من است


من چگونه خویش را صدا کنم؟

????? ??? ?? سه شنبه ۸ مهر۱۳۹۳???? 9:24 ???? رحیم ساعد| |

قطار می رود


تو می روی


تمام ایستگاه می رود


و من چقدر ساده ام


که سالهای سال


در انتظار تو


کنار این قطار رفته ایستاده ام


و همچنان


به نرده های ایستگاه رفته


تکیه داده ام!


قطار می رود


تو می روی


تمام ایستگاه می رود


و من چقدر ساده ام


که سالهای سال


در انتظار تو


کنار این قطار رفته ایستاده ام


و همچنان


به نرده های ایستگاه رفته


تکیه داده ام!


قطار می رود


تو می روی


تمام ایستگاه می رود


و من چقدر ساده ام


که سالهای سال


در انتظار تو


کنار این قطار رفته ایستاده ام


و همچنان


به نرده های ایستگاه رفته


تکیه داده ام!


قطار می رود


تو می روی


تمام ایستگاه می رود


و من چقدر ساده ام


که سالهای سال


در انتظار تو


کنار این قطار رفته ایستاده ام


و همچنان


به نرده های ایستگاه رفته


تکیه داده ام...

????? ??? ?? سه شنبه ۸ مهر۱۳۹۳???? 9:19 ???? رحیم ساعد| |

 ازدست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست


 گرهم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست


 سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم


 هرلحظه جزاین دست مرا مشغله ای نیست

 دیری است كه از خانه خرابان جهانم


 بر سقـف فروریختـــــه ام چلچله ای نیست

 درحســـــرت دیـدار تو آواره ترینم


 هرچند كـه تــا خانه تو فاصله ای نیست


 ‎بگذشته ام از خویش ولی از توگذشتن


 مرزی است که مشکل تر از آن مرحله ای نیست


 ‎سرگشته ترین كشتـی دریای زمانم


‎ می کوچم و در رهگذرم اسكله ای نیست


 ‎من سلسله جنبان دل عاشق خویشم


 بر زندگیم سایه ای از سلسله ای نیست


 یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن


 رفتند عزیزان و مرا قافلـــه ای نیست

????? ??? ?? دوشنبه ۱۷ شهریور۱۳۹۳???? 11:32 ???? رحیم ساعد| |

 چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری


 نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

 غم اگر به كوه گویم بگریزد و بریزد

 كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری


 چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

 كه به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

 دل من ! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی

 چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری


 نرسید آن ماهی كه به تو پرتوی رساند

 دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری

 همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد

 دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری

 سحرم كشیده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست


 تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری


 به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟


 كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

 چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

 بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

 نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم

 منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری


 سر بی پناه پیری به كنار گیر و بگذر


 كه به غیر مرگ دیر نگشایدت كناری


 به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

 بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری

????? ??? ?? دوشنبه ۱۷ شهریور۱۳۹۳???? 11:27 ???? رحیم ساعد| |

پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما


گاه شنگ و شاد و بی پروا،


گاه گوئی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان،


جای پا جویان،


زیر این غمبار، درهمبار،


سر بزیر افكنده و خاموش،


راه می رفتند.


وز قدم هائی كه پیش از این


رفته بود این راه را، افسانه می گفتند.


من بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزاد،


می سپردم راه و در هر گام


گرم می خواندم سرودی تر،


می فرستادم درودی شاد،


این نثار شاهوار آسمانی را،


كه بهر سو بود و بر هر سر.


راه بود و راه ـ این هر جائی افتاده ـ این همزاد پای آدم خاكی.


برف بود و برف ـ این آشوفته پیغام ـ این پیغام سرد پیری و پاكی؛


و سكوت ساكت آرام،


كه غم آور بود و بی فرجام.


راه می رفتیم و من با خویشتن گهگاه می گفتم:


«كو ببینم، لولی ای لولی!


این توئی آیا ـ بدین شنگی و شنگولی،


سالك این راه پر هول و دراز آهنگ؟»


و من بودم


كه بدینسان خستگی نشناس،


چشم و دل هشیار،


گوش خوابانده به دیوار سكوت، از بهر نرمك سیلی صوتی،


می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم.

????? ??? ?? چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲???? 9:5 ???? رحیم ساعد| |

 

پاسی از شب رفته بود و برف می بارید،


چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته.


 

باد چونان آمری مأمور و ناپیدا،


بس پریشان حكم ها می راند مجنون وار،


بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.

 

برف می بارید و ما خاموش،


فارغ از تشویش،


نرم نرمك راه می رفتیم.


كوچه باغ ساكتی در پیش.


هر بگامی چند گوئی در مسیر ما چراغی بود،


زاد سروی را به پیشانی.

با فروغی غالباً افسرده و كم رنگ،


گمشده در ظلمت این برف كجبار زمستانی.

 

برف می بارید و ما آرام،


گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.


چه شكایت های غمگینی كه می كردیم،


یا حكایت های شیرینی كه می گفتیم.


هیچكس از ما نمی دانست


كز كدامین لحظه شب كرده بود این باد برف آغاز.


هم نمی دانست كاین راه خم اندر خم


بكجامان می كشاند باز.

 

برف می بارید و پیش از ما


دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود،


زیر این كجبار خامشبار، از این راه


رفته بودند و نشان پای هایشان بود.

????? ??? ?? چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲???? 9:3 ???? رحیم ساعد| |

 

خوب یادم نیست


تا كجاها رفته بودم؛ خوب یادم نیست


این، كه فریادی شنیدم، یا هوس كردم،


كه كنم رو باز پس، روباز پس كردم.

پیش چشمم خفته اینك راه پیموده.

پهندشت برف پوشی راه من بوده.


گام های من بر آن نقش من افزوده.

چند گامی بازگشتم؛ برف می بارید.

باز می گشتم.


برف می بارید.


جای پاها تازه بود اما،

برف می بارید.


باز می گشتم،

برف می بارید.


جای پاها دیده می شد، لیك


برف می بارید.


باز می گشتم،

برف می بارید.

جای پاها باز هم گوئی


دیده می شد، لیك


برف می بارید.

باز می گشتم،


برف می بارید.


برف می بارید. می بارید. می بارید . . .


جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست.

????? ??? ?? چهارشنبه ۲۳ بهمن۱۳۹۲???? 8:58 ???? رحیم ساعد| |

 تو را ساختم با اون برفا، آدم بــرفی


تو اون شب اومدی دنیا، آدم بــرفی



شبی که عمرش از هر شب درازتر بود


به او شب ما می گیم، یلدا، آدم بــرفی



یه جورایی من و تو عین هم هستیم


تــوام تنها، منــم تنها، آدم بــرفی



من عاشق بودم و خواستم پناهم شی


توام عاشق بودی اما، آدم بــرفی



همه انگار پی اونن که کم دارن


تو بودی عاشق گرما، آدم بــرفی

منم از عشقم و اسمش واست گفتم

 


نوشتم با دسام زیبا، آدم بــرفی



تو خندیدی و گفتی، قلبت از یخ نیست

 


تو عاشق بودی عین ما، آدم بــرفی



تو گفتی که براش می میری و مردی

 


آره مردی همون فردا، آدم بــرفی



دیگه یخ سمبل قلبای سنگی نیست

 


سفیدی داشتی و سرما، آدم بــرفی



تو آفتاب و می خواستی تا دراومد اون

 


واسش مردی، چه قدر زیبا، آدم بــرفی

نمی ساختم تو رو ای کاش واسه بازی

 


تو یه پروانه ای حالا، آدم بــرفی



چه آروم آب شدی، بی سر و صدا رفتی


بدون پچ پچ و غوغا، آدم بــرفی



کسی راز تو رو هرگز نمی فهمه

 


چه قدر عاشق، چه قدر رسوا، آدم برفی



من اما با اجازت می نویسم که

 


تو روحت رفته به دریا، آدم بــرفی



تو روحت هر سحر خورشید و می بینه

 


می بینیش از همون بالا، آدم بــرفی



ببخشید که واسه بازی تو را ساختم


قـرار مــا شب یلــدا، آدم بـــرفی

????? ??? ?? یکشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۲???? 13:40 ???? رحیم ساعد| |

.
خدا تلفن ندارد، اما من با او صحبت میکنم


فیسبوک ندارد، اما من دوست او هستم


توییتر ندارد، اما من او را دنبال میکنم...
.

????? ??? ?? چهارشنبه ۲۵ دی۱۳۹۲???? 12:2 ???? رحیم ساعد| |

قربون خدای بزرگم برم که اگه خطا کنم


نهایت قهرش بین دو اذانه


دوباره صدام میکنه، خدا عشق است...

????? ??? ?? چهارشنبه ۲۵ دی۱۳۹۲???? 11:58 ???? رحیم ساعد| |

اون که به من تو زندگی غصه میده تو هستی

 

اون که برای موندنت جون میکنه من هستم

 

اون که به من قدرت زندگی میده تو هستی

 

اون که برای عشق تو پر میزنه من هستم

 

خسته نشو خسته نشو از این روزای خسته

 

دربدری تموم میشه با این تن شکسته

 

عزیز بی پناه من بذار تو سر رو دستام

 

نمیتونه گریه هاتو ببینه قلب تنهام

 

بگو برات چکار کنه قلب من شکسته

 

حالا که پلهای سفر تو رودخونه نشسته

 

خسته نشو خسته نشو از این روزای خسته

 

دربدری تموم میشه با این تن شکسته

 

فرصت عاشقی داره تو قلب ما می میره

 

اون که اسیر عشق نشه قلبش ُ مرگ می گیره

 

من که هنوز نمیتونم دل بسپارم به رفتن

 

می خوام که خون عشق تو بریزه تو رگ من

 

خسته نشو خسته نشو از این روزای خسته

 

دربدری تموم میشه با این تن شکسته

 

????? ??? ?? شنبه ۲۱ دی۱۳۹۲???? 13:7 ???? رحیم ساعد| |

اگه تا روز قیامت

 

داشتنت نباشه قسمت

 

چشم به راه تو میمونم

 

با دلی پر از صداقت

 

اگه با اشکای گرمم

 

دل سنگ برام بسوزه

 

اگه جسم من بپوسه

 

بعدِ دنیای ۲ روزه

 

اگه نقش قصه ها شی

 

اگه مهِ روی قله ها شی

 

بری و از من جداشی

 

اگه باشی یا نباشی

 

من فقط عاشقت هستم

 

مرهمی رو قلبِ خسته ام

 

این توئی که میپرستم

 

سر سپردۀ تو هستم

 

اگه جای تو ، به این دل

 

همه دنیا رو ببخشن

 

میگذرم از هرچه دارم

 

اگه باشی عاشقِ من

 

اگه زنجیرِ به پاهام

 

اگه قفل و اگه صد بند

 

میرسم هرجا که هستی

 

به تو و عشق تو سوگند

 

اگه باشی تاجی بر سر

 

یا که از ذره ای کمتر

 

دل من داغِ تو داره

 

تا ابد تا روز آخر

 

من فقط عاشقت هستم

 

مرهمی رو قلب خسته ام

 

این توئی که میپرستم

 

سر سپردۀ تو هستم

 

اگه با یه قلب تبدار

 

بشم از عشق تو بیمار

 

یا وجودِ عاشقم رو

 

ببرن تا چوبۀ دار

 

اگه زندگیم فناشه

 

طعمۀ خشم خداشه

 

یا که در حسرت عشقت

 

روحم از بدن جداشه

 

اگه قلبمو شکستی

 

رفتی و از من گسستی

 

مهربون یا خود پرستی

 

هرچه هستی هرکه هستی

 

من فقط عاشقت هستم

 

مرهمی رو قلبِ خسته ام

 

این توئی که میپرستم

 

تو بتی من بی پرستم

????? ??? ?? شنبه ۲۱ دی۱۳۹۲???? 13:2 ???? رحیم ساعد| |

من هنوز خواب مي بينم

 

که دوره دوره ي وفاست

 

که اعتبار عشق به جاست

 

دنيا به کام آدماست

 

من هنوزم خواب مي بينم

 

من هنوز خواب مي بينم

 

که اين خودش غنيمته

 

براي ديگرون يه خواب

 

براي من حقيقته

 

من هنوزم خواب مي بينم

 

سوته دلان يکي يکي تموم شدن

 

سوته دلي نمونده غير از خود من

 

کسي که عشق و غم و فرياد بزنه

 

حقيقت آدمو فرياد بزنه

 

هنوز تو قصه هاي من

 

رنگ و ريا جا نداره

 

دروغ نمي گن آدما

 

دشمني معنا نداره

 

هنوز تو قصه هاي من

 

هيچ کسي تنها نميشه

 

کسي به جرم عاشقي

 

خسته وتنها نمي شه

 

هنوز تو ي دنياي من

 

هر آدمي يه عالمه

 

گل و نمي فروشن به هم

 

گل مثل قلب آدمه

 

سوته دلان يکي يکي تموم شدن

 

سوته دلي نمونده غير از خود من

 

کسي که عشق و غم و فرياد بزنه

 

حقيقت آدمو فرياد بزنه

????? ??? ?? شنبه ۲۱ دی۱۳۹۲???? 12:57 ???? رحیم ساعد| |

زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می ‏شوند؛


پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی،


بدان که خدا می‏ خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.

????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:38 ???? رحیم ساعد| |

از 3 نفر هرگز متنفر نباش :


فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها


چـون بهتـرین هستند



سه نفر را هرگز نرنجون :


اردیبهشتی ها، تیری ها، دی ـی ها


چـون صادق هستند



سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن :


شهریوری‌ ها، آذری‌ ها، آبانی ها


چـون به درد دلت گوش میدهند



سه نفر رو هرگز از دست نده :


مرداد ـی ها، خرداد ـی ها، بهمن ـی ها


چـون دوست ِ واقعی هستند.
.

????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:36 ???? رحیم ساعد| |

در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا


زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند


امـا آنچه خوب است همیشه زیباست ...

????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:33 ???? رحیم ساعد| |

هیچ انتظاری از کسی ندارم!


و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !


مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است.
.

????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:32 ???? رحیم ساعد| |

زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور


و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان

.

????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:31 ???? رحیم ساعد| |

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود


به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست ...

????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:30 ???? رحیم ساعد| |

ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم

 

و در آب مثل ماهیها،

 


اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم!!!؟؟؟

.

????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:29 ???? رحیم ساعد| |

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست


پس برخیز تا چنین مردمی بگریند ...

????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:27 ???? رحیم ساعد| |

درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند


ما بقی یک سال را نود بار تکرار می کنند

????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:26 ???? رحیم ساعد| |

انسان تمام خوبيها را با يک بدي فراموش ميکند ؛



ولي خدا تمام بديها را با يک خوبي فراموش ميکند...


????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:13 ???? رحیم ساعد| |

به تو من خیره می گردم ؛

به این جنگل ...

به این برکه ...

به خط نور ...

 به این دریا ...

به رقص آب ...

به این افسون بی همتا ...

چه باید گفت؟

کمک کن واژه ها را بر زبان آرم ؛

بگویم لحظه ای از تو ...

از این زیبائی روشن ،

از این مهتاب ...

بریزم با نسیم و گم شوم در شب ؛

بخندم با تو لختی در کنار آب ...

زبانم گنگ و ذهنم کور ،

تنم خسته ، دلم رنجور ...

تمام واژه ها قامت خمیده ،

ناتوان ...

بی نور ....

پر از پیچیده گیست این ذهن ناهموار ؛

سکوت واژه ها درهم تنیده ،

مثل یک آوار ...

من از پیچیده گی ها سخت بیزارم ؛

تو با من ساده می گویی و من هم ساده می گویم :

" خـدایــا دوسـتـت دارم "

????? ??? ?? دوشنبه ۱۶ دی۱۳۹۲???? 12:10 ???? رحیم ساعد| |


???? ?????? ????? ???? ??? ??

?